Sunday, November 07, 2004
درد بر تيره پشت تير ميكشد، ناگاه گُردهاي نور از ماه خميده پشت جدا ميشود و زندگي را گريهساز ميكند؛ آفرينهاي كه لبخند بر لبان دغمة بسته مادر مي نشاند
كليدداران قفل و بند روح انسانها سر ميرسند: يكي اذان به نجوا، تلقين آمدگان ميخواند و ديگري خاكستر و صليب بر پيشاني نرم آيندگان ميكشد
منشيان و حاجبان در ميرسند تا تكهي نور را با رنگ سياه بر گوشه دفتر چركمرد بنگارند تا به روز واپسين
فرشتگان و ايزدان سراسيمه فرا ميرسند تا مبادا ثوابي ثبت نشود يا گناهي ... تكّه نور از اين فصل بيهنگام ذره ذره ميچكد تا آغوشي يابد و بوي خوش وصل مجدد بر جانش بنشيند... او بارها خواهد گريست و بارها به آرامش خواهد رسيد تا روزي كه كسي به نجوا در گوشش زمزمه كند:
«دلير باش
تا زماني كه دو چشم وفادار
با ما اشك ميريزند
زندگي به رنج كشيدنش هم مي ارزد»
Wednesday, October 27, 2004
ديواري از شيشه ميانمان خش ميخورد
و آسمان سقفي است
كه هر آن
هرّست طاق را به دلهره انتظار ميكشيم
سخني اگر كه باشد
در گواهي چشماني است
كه شيشه را با نگاه خش ميدهد
و مرا
بيگانه با خويش
با دلهره طاق پيوند...
1/8/81
كتابخانه حقوق
Saturday, September 11, 2004
در حاليكه همه آسمانيان هبوط آدم و حوا را نگاه ميكردند خدا دست شيطان را گرفت و گفت:
«آفرين!... خوب نقشهاي بود... اين زمين هم حيف بود كه خالي بماند حالا كه رفتهاند آنجا، به هواي آمدن دوباره به بهشت هم كه شده حرفم را خوب گوش ميكنند. عجالتاً تو هم تا بازيگوشي بچه فرشتهها زيادتر از اين نشده برگرد سر كلاس درس و مشقت...»
و شيطان در حاليكه سعي مي كرد ظاهراً خودش را خوشحال نشان بدهد نگران برگشتن بنده گِليهاي سوگلي بود...
تقديم به نگراني شيطان و همه
زيباييهاي خودخواه ديگر
Thursday, August 05, 2004
انرژي از سوراخ كوچكي شرّه مي كند
تا جهان در پس يك انفجار بزرگ
درد و توّلد را فرياد زند
دايره زاده مي شود
و اتم كودك بازيگوشي است
كه به گرداگرد خويش و هر آنچه پيش آيد
ميچرخد
داستان باغ سيب و كشتزار گندم
در كلاس دود ميشود
چراغها خاموشند
و كلام
به راه خود مي رود
و من در جستجوي تو چشم مي درانم
آن بيني ظريف و نيمرخ تلخ
«درس ملول پايان ميپذيرد؟...»
Thursday, April 15, 2004
سالهای طی شده را من در راه سیاست پیمودم و سیاست در این مُلک، در بطن خود، مخفیکاری، اضطراب، لبخندهای از سر اجبار و به قول بچّه مسلمانها، «تقیّه» را به تو تحمیل میکند و من میدیدم که چگونه شادابی روانم، چشمههای موسیقی ذهنم و شور بیآلایش روحم، آرامآرام در حال پژمردن است.
در نیمهشبی خسته از این همه تحمیل، از کوچهباغهای «درکه» به سمت شهر جاری شدم و شعر ونثر آمیخته در جانم به غلیان آمد. شفّافیّتی که این حس در من ایجاد میکرد، چنان پرنیرو بود که نخواستم چون دیگر احساسهای لطیف، در من بمیرد. اخگر کوچک را در دستانم، در رگانم حفظ کردم و زاییدهشد آنچه میبایست.
آمیختهای از شعر و سیاست، گل و گلوله، سرب و سرخ
آمیختهای که ستیزهها و عاشقانهها نام گرفت.
و من برای تو رفیق تازههمراه این آمیزه تلخ را مینویسم تا بدانی که گذر یک شاعر از دروازههای «اوین»، چه معنایی در خود پنهان کردهاست.
اگر تو نیز در این تنداب همراه شدی، برایم بنویس حس جاری شدن در کلمات را!
حس آنکه چیزی خارج از تو، تو را میخواند
وحس عاشق شدن را در عین مبارزه...
Thursday, April 08, 2004
گلپنبه و چوپان بر ستیغ تپّهی سبز میگذرند
و من
تفنگدار گرگان چکمهپوشم
که طاقت نشانه را
- برای لذّت شلّیک! -
بع بع برّهای شیرمست
میدانند
اسارت شگفتی
نیمی به جبر، نیمی به اختیار
جبر آنکه فرمان شلّیک میدهد
اختیار آنجا که شلّیک را نتیجه
مغز پریشانم باشد.
Monday, April 05, 2004
امشب من ماندهام و کوچههای دراز و بیقوارهای که بوی کاهگل و زندگی آب و خاک، از شانه های گردگرفتهی چنارهای کهنه، بالا میرود و با مه صبحگاه که دور هر خانهی سنگسار، هالهای از تقدّس درست کرده، همراه میشوند.
امشب، من ماندهام و سؤالی که کدامیک از این کوچههای ناآشنا، کوبهای آشنای کوبهی مسی رنگ خانهی شماست؟
من به امیدی این همه راه را طی نمیکنم تا به غریبهای که بیحال و رخوتناک از گرمای رختخواب دو نفرهاش، سر از پنجره بیرون کرده، تا ببیند رؤیای پر از شهوتش را کدام شبگرد بینوایی و یا کدام رفتگر سحرخیزی از هم پاشیده، سلام کنم.
-سلام من که همراه «ها»ی پر از بخاری که به دستهای یخ زدهام میپاشم، پر از دوستی و شاید بوی سیگار اشنویی باشد که تازه خاموشش کردهام. -
میدانم خواهیم بخشید... بوی سیگار و کهنگی همیشه خوابآلودم را دوست نداشتی و از آنها خستگی میگرفتی میدانم!
ولی قسمت میدهم به بوی علفهایی که در صبحگاه بهاران زندگیت با شادی و نسیم تقسیم کردهای که مگذار راه خانهات را در کوچههای بیانتهایی که هریک سر به بن بستی دارند، گم کنم.
فانوسی کاغذی را وعده کرده بودی؛ یادت هست؟ آنشب که فتیلهی چراغ کمنور خلوت حیاط کوچک خانهمان را روشن کردم، تو از نور فانوسی میگفتی که دیوارههایش کاغذیاند و نورش را به جای اینکه از سوختن پارچه و شمع بگیرد، از دل کرمهای شبتاب گرفتهاست.
یادت آمد؟
در جواب سؤال درشت پس چشمانم گفتی که کرمهای شبتاب - نه به اجبار، بلکه به اختیار - گرد هم میآیند تا امیدشان را با هم قسمت کنند؟ امّا...
امّا زیبا!
امشب سایههای چنارهای لخت با هرّهی دیوارهای کوتاه کوچهباغهای دیرآشنا، بازیشان گرفته و هراس قصّههای جن و پری مادربزرگ را برایم زنده میکند.
ببین زیبا!
دست راستم را روی قلبم میگذارم و و همین الآن از ته دل قسم میخورم که اگر آن فانوس کاغذی را که برایم شعرش را کشیدی، ببینم، به شکرانهاش برای کرمهای شبتاب بست نشسته کنار خانهات، سر انگشتهایم را هدیه خواهمآورد تا مرا نیز از بوی عطر گل سرخ آشنایت بشناسند و دیگر ترسان، نورشان را از این کوچهها دریغ نکنند -از رهگذران خستهای چون من -
وساطت میکنی زیبا؟ من قول دادهام با تمام شرافت آینه و زلالی سردترین چشمههای کوهستان کبود قسم خوردهام.
پس چراغ را بر در خانهات و به اولین شاخهی آشنا، بیاویز!
پنجره را خودم پیدا خواهمکرد
باشد؟
Sunday, April 04, 2004
بالاخره بعد از 3 سال، بختک شکست، از سینه چپهای غربی بلند شد و آنها هم به جمع رفقای پوزیسیون آمریکای لاتین پیوستند... کم کم داشتیم نگران میشدیم که مبادا حرکت روبهرشد چپ در اروپا و آمریکای شمالی، یک روند واکنشی به فروپاشی شوروی بوده، با تثبیت موقعیّت کاپیتالیسم به عنوان قطب واحد جهانی، دیگر سراغی از آن بهار کوتاه سوسیالدمکراسی نخواهیم گرفت. امّا پیروزی اخیر سوسیالیستها درانتخابات پارلمانی اسپانیا پس از 12 سال، حزب سوسیالیست در انتخابات محلی فرانسه، موقعیت متزلزل ائتلاف راست در اسراییل و شاید از همه مهمتر، روند تقریبا مداوم کاهش محبوبیت بازهای آمریکا طی 4 ماه گذشته در کنار انسجام بهتر دمکراتها، روند امیدوارکنندهتری را نوید میدهد.
طبق معمول سنواتی هم که ما چپهای وطنی، فقط میتوانیم بگوییم:
روز ما فرداست
[احتمالا] فردا روشن است
Friday, March 26, 2004
بحمدا...، يكبار ديگر دست خدا از آستين مسئولين بلندپايه اين آب و خاك بدر آمد و با هوشمندي هميشگي علماي اعلام و حوزه هاي هميشه بيدار علميه و نيز تئوري پردازان بيبديل دمكراسي ديني (كه حدود ربع قرن پيش، اصل مترقيتر ولايت مطلقه فقيه را نيز به عالميان عرضه داشته بودند) مساله پروتكل الحاقي بدون ذرهاي خدشه به حيثيات اين ميهن عزيز و صدالبته اسلامي، به نحوي حل شد كه انگار اصلا بر صحيفه تاريخ نقش وجود نگذاشته بود
من هم به نوبه خود اين اتفاق مبارك را كه بيگمان بعد از كودتاي افتخارآميز 28 مرداد 32، 8 سال جنگ تحميلي و پذيرش مقتدرانه قطعنامه 598، ماجراي رستوران ميكونوس و دهها مورد مشعشع ديگر، برگ زرين ديگري را به پرونده قطور تاريخ اسلام سياسي (مخصوصا نحله شيعي آن) افزود، از صميم قلب به پيشگاه امام عصر (ارواحنا له الفدا)، روح پرفتوح بنيانگذار چمهوري اسلامي ايران - خميني كبير -، شهدا، جانبازان، آزادگان و باقي ايثارگران تبريك عرض نموده، اتصال اين نظام را به انقلاب جهاني حضرت حجة ابن الحسن العسكري (عج)، از قادر متعال خواستارم.
از جان بركفان فقه پوياي شيعه